Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


سرخوشی

شاید امشب آن شب پرستاره نیست ، در پشت پرده سیاه شب خورشیدی نیست
چرا بنشینم به انتظار فردای روشن ، وقتی نیستی چرا بی قرار بمانم چرا امشب را به شوق دیدنت بیدار بمانم!
یاد آن لحظه ها حسرت آن روزها ، نگاه به خاکستر شدن خاطره ها ، چه کنم در دل یاد تو را !
با اینکه رفته ای ، اما تا ابد با منی ، نه آنگونه که در کنارم باشی و مرا شاد کنی ، اینگونه که با یادت قلبم را میسوزانی !
شاید امروز آن روز عاشقانه نیست ، از نگاه این آسمان ابری پیداست که امشب هم ستاره ای در آسمان نیست !
دلتنگی ها و آن چشم انتظاری ها ، دوستت دارم ها و آن درد دلها ، آن شور و شوق عشق چه معنایی داشت برای منی که اینک عشق را نمیبینم !
این سرگذشت من است و سرنوشت این قلب ، قلبی که آنقدر برای تو میتپید که هوای زندگی ام را زیر و رو میکرد !
و اینجا که نشسته ام ، هوای دلم آنقدر گرفته که شاید قلبم از تپش بیفتد!
نه این را تکرار میکنم که بی وفایی ، نه همه جا فریاد میزنم که تو پر از گناهی ، تو باعث آمدن غمهایی ، تو رفتی و من مانده ام و تنهایی!
خواستم با تو پرواز کنم ، نه اینکه با بالی شکسته پرواز تو را تماشا کنم !
خواستم با تو عاشقانه زندگی کنم ، نه اینکه با تنهایی این روزهای سرد را لحظه شماری کنم!
خواستم عشقم را به تو ثابت کنم ، نه اینکه اینجا بخواهم همه چیز را فراموش کنم!
و امشب و دیروزی که گذشت یکی از آن لحظه هایی بوده که بی تو گذشت ، گرچه میگذرد این لحظه ها ، چه سخت تحمل میکند دلم نبودت را !

+نوشته شده در شنبه 28 بهمن 1391برچسب:,ساعت15:50توسط ملکه برفی | |

دوستت دارم ای عاشقانه ترین لحظه ی زندگی ام ، تو را میخواهم ای تو که آنقدر دور شده ای از من که دیگر نمیبینمت ، و این قلب من است که شاید حسرت داشتن تو را برای همیشه داشته باشد!
دوستت دارم ای تو که هر چه فکرش را میکنم برای من ، برای قلبم و احساسم مثل و مانندی نداری
و می آیم به سویت ، دنبال میکنم عطر و بویت ، پا میگذارم جای قدمهایت ، تا شاید در این راه دوباره همسفرم شوی ، دوباره نفس بدهی به تنی که آنقدر رفته که بی نفس است !
نمیخواستم هرگز در راه عشق تو بسوزم ، دلم میخواست با تو بمیرم ، با تو بروم به سوی روشنی ها
دوستت دارم ای پاکترین لحظه ی زندگی ام ، دور از تاریکی ها ، فرار از هوس ها ، لذت تو را داشتن و لذت آنچه در این دنیا هیچ چیز بالاتر از آن نیست !
با ارزش تر از تو نیست در این دنیا ، بعد از تو هیچکس نیست جز خدا !
تو که رفتی ،من احساس تنهایی نمیکنم ، تو در قلبمی من این جرم شکستنت را شکایت نمیکنم!
ای تو که در قلبمی ،میدانستم که اگر قلبم را بشکنی ، خودت خواهی شکست ، قلبم را جدا از خودم دانستم، شیشه ی وجودم شکست ، غمها را خودم کشیدم و همه چیز به خیر گذشت !
دوستت دارم ای عاشقانه ترین شعر زندگی ام ، و مینویسم برای تویی که حتی اگر خاطره شوی همیشه جایت در قلبم میماند ، اگر برای همیشه رفتنی شوی ، همیشه برایت میمانم!
میمانم تا فکر نکنم نیستی ، به خیال اینکه شاید بیایی ، به خیال اینکه شاید سری به قلبم بزنی و حالی از دلتنگی هایم بپرسی!
حال و روز مرا نمیبینی ، این لحظه شماری ها را نمیبینی ، من هنوز دنبال توام ، هنوز هم در پیچ و خم جاده زندگی چشم انتظار آمدن توام !
دوستت دارم ای تو که نمیدانم کجایی ، یادی از من میکنی یا در حال فراموش کردن مایی!
نمیدانم ،میدانی که دوستت دارم ، یا شاید این حس را تنها من به تو دارم…!

+نوشته شده در شنبه 28 بهمن 1391برچسب:,ساعت15:49توسط ملکه برفی | |

نمیبینم زیبایی های دنیا را آنگاه که تویی زیبایی های دنیایم!
نمیشنوم صدایی را آنگاه که صدای مهربانت در گوشم زمزمه میشود و مرا آرام میکند!
آن عشقی که میگویند تو نیستی ، تو معنایی بالاتر از عشق داری و برای من تنها یک عشقی!
از نگاه تو رسیدم به آسمانها ، آن برق چشمانت ستاره ای بود که هر شب به آن خیره میشدم!
باارزش تر از تو ، تو هستی که عشقت در قلبم غوغا به پا کرده !
قدم به قدم با تو ، لحظه به لحظه در فکر تو ، عطر داشتنت ، ماندن خاطره هایی که مرور کردن به آن در آینده ای نزدیک دلها را شاد میکند!
و رسیده ام به تویی که آمدنت رویایی بوده در گذشته هایم ، و رسیده ام به تویی که در کنار تو بودن عاشقانه ترین لحظه ی زندگی ام است
پایانی ندارد زندگی ام با تو ، آغاز دوباره ایست فردا در کنار تو ، فردایی که در آن دیروز را فراموش نمیکنم ، آنگاه که با توام هیچ روزی را فراموش نمیکنم ، که همه آنها یکی از زیباترین روزهاست و شیرین ترین خاطره ها ، و گرم ترین لحظه ها !
سر میگذارم بر روی شانه های تو ، آرامش میگیرم از صدای تپشهای قلب تو ، دلم پرواز میکند در آسمان قلبت ، میشنوم صدای تپشهای قلبت ، اوج میگیرم تا محو شوم در آغوشت !
تا خودم را از خودت بدانم ، تا همیشه برایت بمانم ،چه لذتی دارد تا صبح در آغوش تو بخوابم!
تا ببینم زیباترین رویاها ، فردا که بیدار میشوم حقیقت میشود همه ی رویاها !
و اینجاست که عاشق خیالات با تو بودن میشوم ، و به عشق این خیالات دیوانه میشوم !
حالا من مجنونم و تو لیلای من ، همیشه میمانیم برای هم ، و میسازیم یک قصه ی عاشقانه دیگر با هم !
بر میگردیم به دیروزی که گذشت ، خاطره ی شیرین فردا بدجور به دل نشست !
و میدانیم زندگی مان عاشقانه خواهد گذشت ، هم دیروز و امروز و هم فرداهایی که خواهد رسید!

+نوشته شده در شنبه 28 بهمن 1391برچسب:,ساعت15:47توسط ملکه برفی | |

سهم من از با تو بودن شکستن بود ، از قلبت به من کوله باری از غمها رسید
از قلبت به من لحظه هایی رسید مثل این لحظه که همچنان اشک میریزم از اینکه دیگر نیستی
طعمه ی سرنوشت شده ام ، و زندگی آنقدر بی خیال است که جان مرا نمیگیرد !
عشق هرگز نمیمیرد و تو هیچگاه دوباره نمی آیی!
امروز میگذرد و تو هیچگاه مرا نمیخواهی ، دیروز گذشت و من تو را فردا هم نخواهم دید
پس چه فایده دارد با نفسها رفتن ، با آه کشیدن ماندن !
بمانم که بسوزم ، یا نمانم که چشم به نبودنت بدوزم؟
خشکیده تر از آنم که کویر باشم ، گرفته تر از آنم که ابری باشم و من یک تنهای دلگرفته و دلم آرزو به دل مانده !
دلم گرفته ای خدا ، امروز را میگذرانم تا بگذرد ، تا فقط تمام شود ، شاید فردا به اعتقاد این دل خوش خیال تو را ببینم !
هر چه به این دل میگویم بی خیال ، دلم به خواب رفته در خیال این آرزوی محال!…
دلم گرفته از تو و این دنیای بی حیا ، از تو که رفتی و از دنیایی که تو را بی وفا کرد ، تنها غم نبودنت را سهم این دل بی گناه کرد ، و دل من را بازیچه دست آن دل بی وفایت کرد!
اگر مثل سنگ هم بودم میشکستم، و اینک شکسته ام و حبابی هستم در هوای دل گرفته ی این عالم!
هیچکس نمیفهمد ، نمیداند ، نمیخواهد که بداند چه حالی ام ، نمیخواهد که بفهمد خیره به چه راهی ام، همه دور از من و من تنهاتر از تنهایی ، همه گفته بودند روزی تو تنها میمانی، من نفهمیدم ، نخواستم که بدانم روزی تو می آیی و میشکنی دلم را ، بهتر است تو هم نخوانی این شعر نیمه تمامم را…

+نوشته شده در شنبه 28 بهمن 1391برچسب:,ساعت15:41توسط ملکه برفی | |

و آن زمان که “عاشق” می شوی
و می دانی که “عشقی” هست
و باور داری کسی که تو را “دوست” دارد
و در آن شبهای سرد و یخبندان با “تو” می ماند
در آن لحظات است که می فهمی دوست داشتن چقدر زیباست…

+نوشته شده در جمعه 27 بهمن 1391برچسب:,ساعت14:2توسط ملکه برفی | |

حس غریبی ست دوست داشتن

وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن .....

وقتی میدانیم کسی با جان ودل دوستمان دارد

ونفس ها وصدا ونگاهمان در روح وجانش ریشه دوانده

به بازی اش میگیریم .....

هر چه او عاشق تر ما سرخوش تر !

هر چه او دل نازک تر ما بی رحم تر!....

تقصیر از ما نیست ...

تمامی قصه های عاشقانه

این گونه به گوشمان خوانده شده اند !!!

+نوشته شده در جمعه 27 بهمن 1391برچسب:,ساعت13:49توسط ملکه برفی | |

_به وسعت ندیدن نگاهت
خسته ام
چگونه بشکنم ثانیه ها سنگین
دوریت را …

_خـــــــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــدایا…
صورت حساب لطفا…
باقیشم مال خودت…
منو خلاص کن
سیر شدم از زندگی. .

_اگه خدا اهل پُز دادن بود . . .
الان زیر چشمامون نوشته بود چند مگاپیکسله !

_وقتی عبارت ” خدا را به یاد داشته باش ” را می خوانم
در ذهنم و در قلبم گزینه ” همیشه ” را برایش تیک می کنم . .

_نجار ها هم کورند
هنوز هم تخت دو نفره میسازند نمیبینند
همه تنهاییم حتی آنهایی که دو نفره میخوابند…

_کوچه ها را
بلد شـــده ام
و رنگـــ چراغ های راهنـــما را
دیگـــر در راه مدرسه گـــم نمی شوم !
اما
میـــان آدم ها
گـــم میـــشوم
آدم ها را بلـــد نیستـــم !

_دیـگر بغـضم
در چشمانـم گـیر مـی کـند ،
نگـاهم در صدایـم ،
اشک در گلویم ،
مـن که گفته بودم
آدم نمی شوم …

_عشق ِ ما همانند ِروز های هفته است!!!
تو شـنـبـه و من جـمـعـه…..!
نمیدانم چرا جـمـعـه اینقدر به شـنـبـه نزدیک است اما شـنـبـه از جـمـعـه دور است؟!؟!؟!؟

_می گوید:کلمات گــــاهی معنایی خود را از دست می دهند …
این روزها \”دوستت دارم\” ها دیگر قلب کســی را به تپش وا نمیدارد !
و گونه کسی را سرخ نمیکند !
ومن درجوابش
می گویــم :مشکل از دوست داشتن نیست مشکل از تکـــــــرار است !

+نوشته شده در جمعه 27 بهمن 1391برچسب:,ساعت13:48توسط ملکه برفی | |

هروقت دل کسی رو شکستی

روی دیوار میخی بکوب

تا ببینی چقدر دل شکستی

هروقت دلشان را به دست اوردی

میخی را از روی دیوار بکن

تا ببینی چقدر دل به دست اوردی

اما چه فایده...؟؟ که جای میخ ها بر روی دیوار می ماند

+نوشته شده در جمعه 27 بهمن 1391برچسب:,ساعت13:47توسط ملکه برفی | |

شایدآن روزكه سهراب نوشت : تا شقایق هست زندگی بایدكرد

خبری ازدل پر دردگل یاس نداشت،

باید این گونه نوشت

هرگلی هم باشی

چه شقایق چه گل پیچك و یاس زندگی اجبار است.

 

+نوشته شده در جمعه 27 بهمن 1391برچسب:,ساعت13:45توسط ملکه برفی | |

_می گن شکستنی رفع بلاست ، ای دل کمی تحمل کن ، شاید “حکمتی” باشد ...

_چه ساده لوحانه بال بال زدن هایت میان بازوانم را باور کرده بودم نمی دانستم تمرین پریدن به هوای دیگری ست …

_چه دنیای ساکتی …دیگر صدای تپش قلبهاغوغا نمیکند …بی گمان همه شکسته اند …

_در بیکرانه ی زندگی دو چیز افسون و حیرانم میکند :
اول ، آبی دریا که میبینم و میدانم که نیست !
دوم ، صفای باطن زیبات که نمیبینم ولی میدانم که هست …

_یه روزی من بودم نفسش ولی بعد شدم عامل تنگی نفسش رفت سراغ یه نفس تازه !

_روزگار استاد فراموشی هاست امیدوارم شاگردش نباشی …

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

+نوشته شده در پنج شنبه 26 بهمن 1391برچسب:,ساعت14:40توسط ملکه برفی | |

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

+نوشته شده در سه شنبه 24 بهمن 1391برچسب:,ساعت16:37توسط ملکه برفی | |

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد

+نوشته شده در یک شنبه 22 بهمن 1391برچسب:,ساعت15:52توسط ملکه برفی | |

چه زیبا گفتم دوستت دارم
چه صادقانه پذیرفتی
چه فریبنده آغوشم برایت باز شد
چه ابلهانه با تو خوش بودم
چه کودکانه  همه چیزم شدی
چه زود به خاطره یک کلمه مرا ترک کردی
چه ناجوانمردانه  نیازمندت شدم
چه حقیرانه واژه غریبه خداحافظی به من آمد
چه بیرحمانه من سوختم

+نوشته شده در یک شنبه 22 بهمن 1391برچسب:,ساعت15:44توسط ملکه برفی | |

به خدا گفتم :

« بیا جهان را قسمت کنیم آسمون واسه من ابراش مال تو

دریا مال من موجش مال تو ماه مال من خورشید مال تو … »

خدا خندید و گفت : « تو بندگی کن ، همه دنیا مال تو …من هم مال تو

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد 

+نوشته شده در یک شنبه 22 بهمن 1391برچسب:,ساعت15:24توسط ملکه برفی | |

 

 

 

من زندگي را دوست دارم ولي
از زندگي دوباره مي ترسم!
دين را دوست دارم
ولي از کشيش ها مي ترسم!
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبانها مي ترسم!
عشق را دوست دارم
ولي از زنها مي ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولي ز آئينه مي ترسم!
سلام رادوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم!
من مي ترسم
پس هستم
اينچنين مي گذرد روز و روزگارمن!
من روز را دوست دارم

 

 

ولي از روزگار مي ترسم!

 

 

 

+نوشته شده در یک شنبه 22 بهمن 1391برچسب:,ساعت15:21توسط ملکه برفی | |

چه کسی شنید صدای فریاد مرا در زیر باران؛

فریادی که گویا تنها خدا بود که شنید؛

حال مرا که دید،

از پریشانی من گریست...

 

  تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

+نوشته شده در یک شنبه 22 بهمن 1391برچسب:,ساعت15:16توسط ملکه برفی | |

قیمت معجزه!
وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند. فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.
بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود. دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد، ولی داروساز توجهی نمی کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.
داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟
دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!!
دخترک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سرش چیزی رفته و بابایم می گوید که فقط معجزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟
مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟
دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندی زد و گفت: آه چه جالب، فکر می کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!
بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد.
آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.
فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.
پس از جراحی، پدر نزد دکتر رفت و گفت: از شما متشکرم، نجات پسرم یک معجزه واقعی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟
دکتر لبخندی زد و گفت: پنج دلار بود که پرداخت شد.

+نوشته شده در یک شنبه 22 بهمن 1391برچسب:,ساعت15:12توسط ملکه برفی | |

گاهی وقتها!

آنقدر از زندگی خسته می شوم؛

که دلم می خواهد قبل از خواب، ساعتم را روی «هیچ وقت»

کوک کنم...

+نوشته شده در یک شنبه 22 بهمن 1391برچسب:,ساعت15:9توسط ملکه برفی | |

گاه دلتنـــــــگ می شوم،دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی ها

حسرت ها را می شمارم...

و باختن ها...

وصدای شکستن را...

نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم؟؟؟

وکدام خواهش را نشنیدم

وبه کدام دلتنگی خندیدم

که چنین دلتنگــــــــــــــــم....

+نوشته شده در یک شنبه 22 بهمن 1391برچسب:,ساعت14:58توسط ملکه برفی | |

موسي مندلسون , آهنگساز و شهير آلماني , انساني زشت و عجيب الخلقه بود. قدي بسيار كوتاه و قوزي بد شكل بر پشت داشت . موسي روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد كه دختري بسيار دوست داشتني , به نام فرومتژه داشت.
موسي در كمال نااميدي , عاشق آن دختر شد , ولي فرومتژه از ظاهر و هيكل از شكل افتاده او منزجر بود.
زماني كه قرار شد موسي به شهر خود باز گردد, آخرين شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده كند. دختر حقيقتاً از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت , ولي ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسي از اندوه به درد آمد . موسي پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند , با شرمساري پرسيد:
_ آيا مي دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي شود؟
دختر در حالي كه هنوز به كف اتاق نگاه مي كرد گفت:
_ بله , شما چه عقيده اي داريد؟
_ من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسري مقرر مي كند كه او با كدام دختر ازدواج كند.
هنگامي كه من به دنيا آمدم , عروس آينده ام را به من نشان دادند , ولي خداوند به من گفت :
 همسر تو گوژپشت خواهد بود
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد برآوردم و گفتم:
 اوه خداوندا! گوژپشت بودن براي يك زن فاجعه است . لطفا آن قوز را به من بده و هرچي زيبايي است به او عطا كن
فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه اي بر خود لرزيد.
او سالهاي سال همسر فداكار موسي مندلسون بود...

+نوشته شده در یک شنبه 22 بهمن 1391برچسب:,ساعت14:57توسط ملکه برفی | |

خدایا!

جای سوره ای به نام «عشق»

در قرآنت خالیست...

که اینگونه آغاز شود:

«قسم به روزی که قلبت را میشکنند و جز «خدایت» مرهمی نخواهی یافت.»

+نوشته شده در یک شنبه 22 بهمن 1391برچسب:,ساعت14:55توسط ملکه برفی | |

نگاهت می کنم شاید...هنوزم عاشقم باشی
کجا پَر می کِشی از من...تو که می ترسی تنها شی
نگاهت م
نگاهت می کنم شاید...هنوزم عاشقم باشی
کجا پَر می کِشی نگاهت می کنم شاید...هنوزم عاشقم باشی
کجا پَر می کِشی از من...تو که می ترسی تنها شی
نگاهت می کن
نگاهت می کنم شاید...هنوزم عاشقم باشی
کجا پَر می کِشی از من...تو که می ترسی تنها شی
نگاهت می کنم شاید...شب از عشق تو زیبا شه
یه چیزی مثل دلتنگی...تو چشمای تو پیدا شه
همین که عشقو می فهمی...همین که با تو هم دردم
نمی شه یا نمی تونم...یه لحظه از تو برگردم
هنوز دستاتو می گیرم...هنوزم بی تو می میرم

اگرچه از تو دل کندم...اگرچه از تو دلگیرم
من و تو تازه گل کردیم...حالا که وقت رفتن نیست
به جز دلواپسی حسی...تو فرداهای بی من نیست
نگاهت می کنم شاید...نتونی بگذری از من
هنوزم با تو خوشبختم...تو اوج عشق و دل کندن

+نوشته شده در شنبه 21 بهمن 1391برچسب:,ساعت16:33توسط ملکه برفی | |

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد ، واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود: برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت . ارنستو چه گوارا

+نوشته شده در شنبه 21 بهمن 1391برچسب:,ساعت16:3توسط ملکه برفی | |

عمر شما از زمانی شروع می شود که اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید.
آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد.

تنها راهی که به شکست می انجامد، تلاش نکردن است.
دشوارترین قدم، همان قدم اول است.

امید، درمانی است که شفا نمی دهد، ولی کمک می کند تا درد را تحمل کنیم.
بجای آنکه به تاریکی لعنت فرستید، یک شمع روشن کنید.

آنچه شما درباره خود فکر می کنید، بسیار مهمتر از اندیشه هایی است که دیگران درباره شما دارند.
همواره بیاد داشته باشید آخرین کلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد.

برای کسی که آهسته و پیوسته می رود، هیچ راهی دور نیست.
وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است که شما چیز زیادی از آن نخواسته اید.

در اندیشه آنچه کرده ای مباش، در اندیشه آنچه نکرده ای باش.
امروز، اولین روز از بقیة عمر شماست.

آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلکه دشواری رسیدن به سهولت است.
وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکر می کنند، نه رفتار و عملکرد شما.

سخت کوشی هرگز کسی را نکشته است، نگرانی از آن است که انسان را از بین می برد.
اگر همان کاری را انجام دهید که همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را می گیرید که همیشه می گرفتید.

ما زمان را تلف نمی کنیم، زمان است که ما را تلف می کند.
افراد موفق کارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلکه کارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند.

پیش از آنکه پاسخی بدهی با ۱ نفر مشورت کن ولی پیش از آنکه تصمیم بگیری با چندنفر مشاوره داشته باش
کار بزرگ وجود ندارد، به شرطی که آن را به کارهای کوچکتر تقسیم کنیم.

کارتان را آغاز کنید، توانایی انجامش بدنبال می آید.
انسان همان می شود که اغلب به آن فکر می کند.

آنکه می تواند نسبت به نیکی دیگران ناسپاس باشد، از دروغ گفتن باک ندارد.
هرکس، آنچه را که دلش خواست بگوید، آنچه را که دلش نمی خواهد می شنود.

+نوشته شده در شنبه 21 بهمن 1391برچسب:,ساعت15:54توسط ملکه برفی | |

 

 

 

 

انگشت شست: نشان دهنده قدرت اراده در فرد است. این انگشت با خودِ درونی فرد در ارتباط است. وقتی به شما گفته می شود که در انگشت شستتان انگشتری بیندازید، به دقت مراقب تغییراتی که در زندگیتان اتفاق می افتد باشید. این انگشتر قدرت اراده شما را تقویت خواهد کرد.

 

 

 

 

 

 

 

انگشت اشاره: نشان دهنده قدرت، رهبری و جاه طلبی است. این انگشت نشان دهنده یک نوع قدرت خاص است. این مسئله به خصوص در قدیم الایام وقتی پادشاهان قدرتمند در انگشت اشاره خود انگشتر می انداختند بیشتر نمود دارد. درنتیجه، انداختن انگشتر در این انگشت به شما در این زمینه کمک می کند.

 

 

 

 

 

 

 

انگشت وسط : نشاندهنده فردیت و هویت فرد است. این انگشت که در وسط قرار گرفته است نشاندهنده یک زندگی متعادل و متوزان است. انداختن انگشتر در این انگشت به شما کمک می‌کند زندگی متعادل تری داشته باشید.

 

 

 

 

 

 

 

انگشت انگشتری:انگشت چهارم شماست. انگشت انگشتری دست چپ با قلب رابطه مستقیم دارد. به خاطر همین است که حلقه ازدواج در این انگشت انداخته می شود. این انگشت همچنین نشاندهنده احساسات و خلاقیت در فرد است. انداختن انگشتر در انگشت چهارم دست راست به شما کمک می کند در زندگی خود خوشبین تر باشید.

 

 

 

انگشت کوچک: نشاندهنده همه چیز در روابط شماست. این انگشت نشاندهنده روابط ما با محیط بیرون می‌باشد و دقیقاً مخالف شست است که به خودِ درونی ما اشاره دارد. این انگشت نشاندهنده رفتار ما با دیگران است. انداختن انگشتر در این انگشت به شما کمک می‌کند روابط خود را تقویت کنید، به خصوص درمورد ازدواج. به ارتقاء روابط کاری هم کمک می‌کند.

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

+نوشته شده در شنبه 21 بهمن 1391برچسب:,ساعت15:43توسط ملکه برفی | |

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.

معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد،

 زیرا با وجود این که پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است، امّا حلق بسیار کوچکى دارد.

دختر کوچک پرسید: پس چه طور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟

معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است.

دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.

معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟

دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید

 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

+نوشته شده در شنبه 21 بهمن 1391برچسب:,ساعت15:36توسط ملکه برفی | |

عشق ويران کردن خويش است ، دوست داشتن ساختن است .!

صبر کن عشق تو تفسیر شود بعد برو ، یا دل از ماندن تو سیر شود بعد برو ، خواب دیدی که دل دست به دامان تو شد ، تو بمان خواب تو تعبیر شود بعد برو ، لحظه ای باد تو را خواند که با او بروی ، تو بمان تا به یقین دیر شود بعد برو ، صبر کن عشق زمینگیر شود بعد برو ، یا دل از دیده ی تو سیر شود بعد برو ، تو اگر کوچ کنی بغض خدا می شکند ، تو بمان گریه به زنجیر شود بعد برو .

...به پیرمردی گفتند؟گفت عمر.به عاشقی گفتند؟چیزی نگفت.آهی کشید و گریست.به کودکی گفتند:عشق چیست؟گفت بازی.به نوجوانی گفتند؟گفت رفیق بازی.به جوانی گفتند؟گفت پول و ثروت.

+نوشته شده در پنج شنبه 19 بهمن 1391برچسب:,ساعت15:54توسط ملکه برفی | |

دیشب که باران میبارید خواستم سراغت را بگیرم...

اما خوب میدانستم...

این بار هم که پیدایت میکنم زیر چتر دیگرانی.

 

تصاویر زیبا سازی وبلاگ www.20Tools.com

+نوشته شده در پنج شنبه 19 بهمن 1391برچسب:,ساعت14:47توسط ملکه برفی | |

آسمون....!!!

یه شب خوب تو آسمون یه ستاره چشمک زنون خندید وگفت:

کنارتم تا آخرش تاپای جون ستاره قشنگی بود آروم ونازومهربون

ستاره شدعشق منو منم شدم عاشق اون اما زیاد طول نکشید عشق منو ستاره

جون چون ماه اومد تو آسمون ستاره را دزدید و برد...

نامهربون ستاره رفت بارفتنش منم شدم بی همزبون

حالا شبا به یاد اون چشم میدوزم به آسمون...!!

 

تصاویر زیبا سازی وبلاگ www.20Tools.com

 

+نوشته شده در پنج شنبه 19 بهمن 1391برچسب:,ساعت14:46توسط ملکه برفی | |

مي خواهم بنويسم

نمي توانم ؛

يک کلمه به ذهنم مي رسد

" تــــ ــــو "

تمام شد اين هم نوشته ي امروز

دلگرم کدامین امیدم

. . .

که در انتظار باز گشت تــــوام؟

رفتی که با بهار باز آیی . . .

ولی افســوس !

خـــــزان آمد و . . .

رفـــت و . . .

تو نیــــامدی...

تصاویر زیبا سازی وبلاگ www.20Tools.com

 

 

+نوشته شده در پنج شنبه 19 بهمن 1391برچسب:,ساعت14:41توسط ملکه برفی | |

در عرض یـک دقیقه یک نـــفر رو میشه خــرد کرد در عرض یـک ساعت یــکی رو میشه دوست داشت در عــــرض یــک روز

مـیـشـــه عـــــــــاشق شــــــد ولی یک عمر طول می کشه ، کسی رو فراموش کنی.

 

 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 

+نوشته شده در جمعه 13 بهمن 1391برچسب:,ساعت10:24توسط ملکه برفی | |

وقتی نیست نباید اشک بریزی

باید بگذاری بغض ها روی هم جمع شوند و جمع شوند ….تا کوه شوند ، تا سخت شوند ،

همین ها تو را میسازد…سنگت می کند درست مثل خودش !

باید یادت باشد حالا که نیست

اشکهایت را ندهی هرکسی پاک کند …میدانی؟

… آخر هرکسی لیاقت تو و اشکهایت را ندارد

تصاویر زیبا سازی وبلاگ www.20Tools.com

 

+نوشته شده در جمعه 13 بهمن 1391برچسب:,ساعت10:10توسط ملکه برفی | |

یادم باشد زندگی را دوست دارم.

یادم باشد قلب کسی را نشکنم.

یادم باشد زمان، بهترین استاد است.

یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست.

یادم باشد پاکی کودکیم را از دست ندهم.

یادم باشد زندگی، ارزش غصّه خوردن ندارد.

یادم باشد پل های پشت سرم را ویران نکنم.

یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم.

یادم باشد از بچّه ها می توان خیلی چیزها آموخت.

یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام.

یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود.

یادم باشد که روز و روزگار خوش است و تنها، دل من، دل نیست.

یادم باشد با کسی آنقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود.

یادم باشد از چشمه ، درسِِ خروش بگیرم و از آسمان، درسِ پـاک زیستن.

یادم باشد که آدم ها همه ارزشمندند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند.

یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم.

یادم باشد گره ی تنهایی و دلتنگی هر کس، فقط به دست دل خودش باز می شود.

یادم باشد قبل از هر کار، با انگشت به پیشانی ام بزنم تا بعدا با مشت بر فرقم نکوبم.

یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه

می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن، پی ببرم.

+نوشته شده در جمعه 13 بهمن 1391برچسب:,ساعت10:0توسط ملکه برفی | |

رای عشق تمنا کن ولی خار نشو. برای عشق قبول کن ولی غرورتت را از دست نده . برای عشق گریه کن ولی به

کسی نگو. برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه. برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن . برای عشق

جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر . برای عشق وصال کن ولی فرار نکن . برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه

زندگی کن . برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش . برای عشق خودت باش ولی خوب باش

 

در خاطري که توئي ، ديگران فراموشند ...

 

تصاویر زیبا سازی وبلاگ www.20Tools.com

 

+نوشته شده در جمعه 13 بهمن 1391برچسب:,ساعت9:52توسط ملکه برفی | |

_کاش دنیا یکبار هم که شده بازیش را به ما می باخت مگر چه لذتی دارد این بردهای تکراری برایش؟!...

_خدایا ما را به جبر هم که شده سر به زیر کن خیری ندیده ایم از این اختیار ها...

_از دورها چه زیباست امواج آبی عشق اما دریغ و افسوس چون میرسی سرابه ...

+نوشته شده در جمعه 13 بهمن 1391برچسب:,ساعت8:17توسط ملکه برفی | |

 

یک سخنران مشهور سمینارش را با در دست گرفتن بیست دلار اسکناس شروع کرد

او پرسید چه کسی این بیست دلار را می خواهد؟

دست ها بالا رفت.او گفت:من این بیست دلار را به یکی از شما می دهم

اما اول اجازه دهید کاری انجام دهم.

او اسکناسها را مچاله کرد و پرسید چه کسی هنوز این ها را می خواهد؟

باز هم دست ها بالا بودند.او جواب داد خوب. اگر این کار را کنم چه؟

او پول ها را روی زمین انداخت و با کفشهایش آنها را لگد کرد

بعد آنها را برداشت و گفت:

مچاله و کثیف هستند حالا چه کسی آنها را می خواهد؟

بازهم دستها بالا بودند

سپس گفت:

هیچ اهمیتی ندارد که من با پولها چه کردم شما هنوز هم آن ها را می خواستید

چون ارزشش کم نشد و هنوز هم بیست دلار می ارزید.

اوقات زیادی ما در زندگی رها می شویم، مچاله می شویم

و با تصمیم هایی که می گیریم و حوادثی که به سراغ ما می آیند آلوده می شویم .

و ما فکر می کنیم که بی ارزش شده ایم

اما هیچ اهمیتی ندارد که چه چیزی اتفاق افتاده یا چه چیزی اتفاق خواهد افتاد.

شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهید.

کثیف یا تمیز،مچاله یا چین دار

شما هنوز برای کسانی که شما را دوست دارند بسیار ارزشمند هستید.

ارزش ما در کاری که انجام می دهیم یا کسی که می شناسیم نمی آید

ارزش ما در این جمله است که:

ما که هستیم؟

هیچ وقت فراموش نکنید که شما استثنایی هستید.

 

 

+نوشته شده در پنج شنبه 12 بهمن 1391برچسب:,ساعت15:11توسط ملکه برفی | |

اینم چند تا اس ام اس قشنگ

امید وارم خوشتون بیاد . نظر بدیدا


ادامه مطلب...

+نوشته شده در پنج شنبه 12 بهمن 1391برچسب:,ساعت14:55توسط ملکه برفی | |

من از خدا خواستم به من توان ونیرو دهد.

واو برسر راهم مشکلاتی قرار داد تا نیرومند شوم .

من از خدا خواستم به من عقل وخرد دهد .

واو پیش پایم مسائلی گذاشت تا انها را حل کنم .

من از خدا خواستم به من ثروت عطا کند .

واو به من فکر داد تا برای رفاهم تلاش بیشتری کنم .

من از خدا خواستم به من شهامت دهد .

واو خطراتی در زندگیم پدید اورد تا بر انها غلبه کنم .

من از خدا خواستم به من عشق دهد .

واو زجر کشیده ای را نشانم داد تا به ان محبت کنم .

من از خدا خواستم به من برکت دهد .

وخدا به من فرصت هایی داد تا از انها بهره ببرم .

من هیچ یک از فرصت هایی که از خدا واستم دریافت نکردم

اما به همه چیز هایی که نیاز داشتم رسیدم .

تصاویر زیبا سازی وبلاگ www.20Tools.com

 

 

+نوشته شده در پنج شنبه 12 بهمن 1391برچسب:,ساعت14:19توسط ملکه برفی | |

مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که یک دستش مشعل ودر دست دیگرش سطل ابی گرفته بود ودر جاده ای روشن

وتاریک قراه میرفت .مرد جلو رفت واز فرشته پرسید :این مشعل وسطل اب را کجا میبری؟ فرشته پاسخ داد :میخواهم با

این مشعل بهشت را به اتش بکشم واتش جهنم را با این اب خاموش کنم .ان وقت ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست

دارد .

پس بیندیشیم به راستی اگر بهشت وجهنم نبود باز هم خدا را دوست داشتیم ؟ !

+نوشته شده در پنج شنبه 12 بهمن 1391برچسب:,ساعت9:24توسط ملکه برفی | |

یک شب  مردی در خواب دید که باخدا روی شن های ساحل قدم میزند .واز انجا تمامی مراحل زندگیش را می دید .

ناگهان متوجه شد که مواقع شادی وخوشحالیش دو رد پا روی ساحل است . جاپای خودش وجای پای خدا .اما درمواقع

سختی تنها یک جای پا روی شن ها بود .ان مرد باگلایه از خدا پرسید : چرا؟ در مواقع شادمانی با من بود اما در مواقع

سختی ونومیدی تنهایم گذاشتی .خداوند پاسخ داد :من هیچ گاه تورا تنها نگذاشتم .در موقع رنج و نا امیدی او من تورا

بردوش گرفته بودم وبا خود می بردم .

این جای پای من است تو ان موقع روی شانه های من بودی .

+نوشته شده در پنج شنبه 12 بهمن 1391برچسب:,ساعت8:56توسط ملکه برفی | |