Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


سرخوشی

 به قول سهراب سپهری 

هر کجا هستم ، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است.
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچهای غربت؟

من نمی دانم 
که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست.
و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست.
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.
واژه ها را باید شست .
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.

چترها را باید بست.
زیر باران باید رفت.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت.
دوست را، زیر باران باید دید.
عشق را، زیر باران باید جست.

  • کم کم یاد خواهی گرفت تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را
    اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند.
    کم کم یاد میگیری
    که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگی
    ری
  • باید باغِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی... باشی تا برایت گل بیاورد.
    یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی
    که محکم باشی پای هر خداحافظی
    یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی.

    خورخه لوئیس بورخس
  • دلتنگى
    خیابان شلوغى است
    که تو در میانه اش ایستاده باشى
    ببینى مى آیند
    ببینى مى روند
    و تو همچنان
    ایستاده باشى.
  • بساط کرده ام
    و تمام نداشته هایم را
    ﺑﻪ ﺣﺮﺍﺝ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ…
    بی انصاف چانه نزن
    ﺣﺴﺮﺕ ﻫﺎﯾﻢ …
    به قیمت عمرم
    تمام شده!
  • بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم
    بزرگ شدیم تو خلوت
    بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست
    بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه
  • قدرتِ کلماتت را بالا ببر نه صدایت را !
    این باران است که باعث رشد گلها میشود نه رعد و برق !!!!
  • چه حریصانه مرا بوسیدی

    و چه وحشیانه رختم را دریدی

    و من چه عاشقانه دست بر هوسهایت کشیدم

    اما کاش میفهمیدی که زن

    تا عاشق نباشد

    نمی بوسد …

    نمی بوید …

    و تسلیم نمی کند رویاهای عریانیش را .....
  • دلم می خواهد نامت را صدا کنم !
    یک طور دیگر!
    جوری که هیچ کس صدایت نکرده باشد !
    یک طور که هیچ کس را صدا نکرده باشم !
    دلم می خواهد نامت را صدا کنم !
    یک طور که دلت قرص شود که من هستم ,

    _یک طور که دلم قرص شود که با بودن من ، تو هم هستی …!
    شعرهایم را میخوانی… 
    و میگویی روان پریش شده ام ! 
    پیچیده است … قبول! 
    اما من فقط چشمهای تو را مینویسم ! 
    تو ساده تر نگاه کن…..

+نوشته شده در دو شنبه 28 اسفند 1391برچسب:,ساعت15:14توسط ملکه برفی | |

 سطری از ورلن هست که هرگز بخاطر نخواهم آورد
خیابانی هست نزدیک که پاهایم را از رفتن بدان بازداشته اند
آینه ای هست که مرا برای آخرین بار دیده است
دری هست که من آن را تا پایان جهان بسته ام
در میان کتاب های کتابخانه ام (من می‌بینمش)
کتابی هست که هرگز آن را نخواهم گشود
در این تابستان پنجاه ساله خواهم شد
مرگ می‌فرسایدم، بی وقفه.

خورخه لوئیس بورخس

+نوشته شده در دو شنبه 28 اسفند 1391برچسب:,ساعت15:3توسط ملکه برفی | |

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

+نوشته شده در یک شنبه 27 اسفند 1391برچسب:,ساعت21:2توسط ملکه برفی | |

چه مسخره بود سوالهای امتحانی که :

لطفاجای خالی راپرکنید...

من اگرمیتوانستم جای خالی توراپرمی کردم..

+نوشته شده در یک شنبه 27 اسفند 1391برچسب:,ساعت20:56توسط ملکه برفی | |

 خدایا کودکان گل فروش را میبینی ؟ 

مردان خانه به دوش ..... دختران تن فروش .....

مادران سیاه پوش ... واعظان دین فروش .....

محراب های فرش پوش ........ پسران کلیه فروش .....

زبانهای عشق فروش ..... انسان های آدم فروش .......

همه را میبینی؟؟

میخواهم یک تکه اسمان کلنگی بخرم '

دیگر زمینت بوی زندگی نمیدهد.    

+نوشته شده در یک شنبه 27 اسفند 1391برچسب:,ساعت20:26توسط ملکه برفی | |

 اگه کسی رو دوست داشته باشی نمی تونی تو چشماش زل بزنی ...!!

نمی تونی دوریش رو تحمل بکنی ....!!

نمی تونی بهش بگی چقدر دوستش داری ...!!

نمی تونی بهش بگی چقدر بهش نیاز داری ...!!

برای همین عاشقا دیوونه میشن...!!

+نوشته شده در یک شنبه 27 اسفند 1391برچسب:,ساعت20:22توسط ملکه برفی | |

 

 

روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت

زیر باران غزلی خواند، دلش تر شد و رفت

چه تفاوت که چه خورده است، غم دل یا سم

آنقدر غرق جنون بود که پرپر شد و رفت

روز میلاد همان روز که عاشق شده بود

مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت

او کسی بود که از غرق شدن می ترسید

عاقبت روی تن شناور شد و رفت

هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد

واژه خسته که یک روز کبوتر شد و رفت

+نوشته شده در یک شنبه 27 اسفند 1391برچسب:,ساعت20:20توسط ملکه برفی | |

 

بودنم را هیچ کسی باور نداشت


هیچ کسی کاری به کار من نداشت


بنویسید بعد مرگم روی سنگ


با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ


او که خوابیده است در این گور سرد


بودنش را هیچ کسی باور نکرد

+نوشته شده در چهار شنبه 16 اسفند 1391برچسب:,ساعت14:49توسط ملکه برفی | |

 منو ببـــــخش اگه موهام امروزی نیس اگه حرفام از روی دلســـــوزی نیس اگه مثــــلـه تو شــــــــاد نیستم و اگه اهل ترانه های پاپ نیستم و منو ببخش منو ببخش بخاطر همه دروغایی که نگفتم و بخاطر همه زندگی که نکردم منو ببخش ......

+نوشته شده در سه شنبه 15 اسفند 1391برچسب:,ساعت14:33توسط ملکه برفی | |

دقت كردين اين گربه ها هم آدم شدن واسه ما؟!قبلاهيبتي داشتيم،يه پخ ميكرديم یه مترهوا ميپريدن.حالاخيلي راحت ازكنارمون

ردميشن چندثانيه بهمون نگاه معنادارميكنن،همين مونده چندوقت ديگه به نشانه افسوس واسمون سرتكون بدن..

+نوشته شده در دو شنبه 14 اسفند 1391برچسب:,ساعت15:17توسط ملکه برفی | |

کسی که همیشه سعی میکنه بقیه رو شاد کنه
بیشتر از همه تنهاست،
اون رو تنها نذارید. بهتون نیاز داره ولی
هیچ وقت به شما نمیگه که بهتون نیاز داره...!!

+نوشته شده در دو شنبه 14 اسفند 1391برچسب:,ساعت15:14توسط ملکه برفی | |

 بيچاره دخترا اگه خوشگل باشن مي گن عجب جيگريه! اگه زشت باشن مي گن کي اينو مي گيره!

اگه تپل باشن مي گن چه گوشتيه! اگه لاغر باشن مي گن چه مردنيه!

 اگه مودبانه حرف بزنن مي گن چه لفظ قلم حرف مي زنه! اگه رک و راست باشن مي گن چه بي حياست!

اگه يه خورده فکر کنن مي گن چقدر ناز مي کنه! اگه سري جواب بدن مي گن منتظر بود!

اگه تند راه برن مي گن داره مي ره سر قرار! اگه آروم راه برن مي گن اومده بيرون دور بزنه ول بگرده!

 اگه با تلفن کارتي حرف بزنن مي گن با دوست پسرشه!

 اگه خواستگارو رد کنه مي گن يکي رو زير سر داره!

 اگه حرف شوهرو پيش بکشه مي گن سر و گوشش مي جنبه !

 اگه به خودش برسه مي گن دلش شوهر مي خواد مي خواد جلب توجه کنه !

 اگه............چکار کنه بميره خوبه؟

+نوشته شده در دو شنبه 14 اسفند 1391برچسب:,ساعت15:8توسط ملکه برفی | |

 عشق یعنی مستی و دیوانگی 

عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
 
عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی سر به دار آویختن
 
عشق یعنی اشک حسرت رختن
 
عشق یعنی در جهان رسوا شدن
 
عشق یعنی مست و بی پروا شدن
 
عشق یعنی سوختن با ساختن
 
عشق یعنی انتظار و انتظار

عشق یعنی دیده بر در دوختن
 
عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی هر چه بینی عکس یار
 
عشق یعنی در فراقش سوختن
 
عشق یعنی لحظه های التهاب
 
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
 
عشق یعنی قطره و دریا شدن
 
عشق یعنی سوز نِی آه شبان
 
عشق یعنی معنی رنگین کمان
 
عشق یعنی شاعری دل سوخته

عشق یعنی با گلی گفتن سخن
 
عشق یعنی شعله بر خِرمن زدن
 
عشق یعنی یک تیمم یک نماز
 
عشق یعنی آتشی افروخته
 
عشق یعنی خون لاله بر چمن
 
عشق یعنی رسم دل بر هم زدن
 
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
 
عشق یعنی با پرستو پر زدن
 
عشق یعنی آب بر آذر زدن
 
عشق یعنی چون محمد پا به راه

عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه
 
عشق یعنی بیستون کندن بدست

عشق یعنی زاهد اما بت پرست
 
عشق یعنی همچو من شیدا شدن

عشق یعنی قطره و دریا شدن
 
عشق یعنی یک شقایق غرق خون
 
عشق یعنی درد و محنت در درون
 
عشق یعنی یک تبلور یک سرور
 
عشق یعنی یک سلام و یک درود
 
عـشـــــق آمدنی بود نــــه آموختنی

+نوشته شده در دو شنبه 14 اسفند 1391برچسب:,ساعت15:3توسط ملکه برفی | |

یکی از اشتباهات زندگی ، آدم حساب کردن اونایی که آدم نبودن

هنوز هم نشدن ، بعدا هم نمیشن
!

+نوشته شده در شنبه 12 اسفند 1391برچسب:,ساعت15:3توسط ملکه برفی | |

شجاعت میخواهد

وفادار احساسی باشی

که میدانی

شکست میدهد

روزی نفس های دلت را...

+نوشته شده در شنبه 12 اسفند 1391برچسب:,ساعت15:0توسط ملکه برفی | |

وقتی که پشت گریه هات لبخندتو بو میکشم

وقتی که قلبه گیجمو اینسو و اونسو میکشم

شک میکنم حتی به عشق

با هر تپش با هر نفس ...

شک میکنم به آسمون پشت دره باز قفس

وقتی که دلتنگه همیم وقتی که عادت میکنیم وقتی که از هم خسته ایم وقتی رعایت میکنیم...

شک میکنم حتی به این احساس های مشترک ،گاهی به تو گاهی خودم گاهی این احساسه شک

شک میکنم تو چشم تو گاهی به چشمای خودم

گاهی به دنیای تو وو گاهی به رویای خودم

شک میکنم وقتی که تو امروز و فردا میکنی

وقتی که گاهی بی سبب با من مدارا میکنی

.

.

وقتی که پشت گریه هات لبخندتو بو میکشم

وقتی که قلبه گیجمو اینسو و اونسو میکشم.............

 

+نوشته شده در شنبه 12 اسفند 1391برچسب:,ساعت14:57توسط ملکه برفی | |

چقدر کم توقع شده ام

ت

نه آغوشت را می خواهم نه یک بوسه نه دیگر بودنت را..

همین که بیایی و از کنارم رد شوی کافیست

مرا به آرامش می رساند….

 

+نوشته شده در شنبه 12 اسفند 1391برچسب:,ساعت14:51توسط ملکه برفی | |

... یادم آمد ، هان
داشتم می گفتم آنشب نیز 
سورت سرمای دی بیدادها می کرد . 
و چه سرمایی! چه سرمایی! 
باد برف و سوز وحشتناک ، 
لیک ، خوشبختنانه آخر ، سرپناهی یافتم جایی .~
گرچه بیرون تیره بود و سرد ، همچون ترس ، 
قهوه خانه گرم و روشن بود ، همچون شرم . 
گرم ، 
از نفس ها ، دودها ، دم ها ، 
از سماور، از چراغ ، از کپه آتش . 
از دم انبوه آدم ها ، 
و فزونتر ز آن دگر ها ، مثل نقطه ی مرکز جنجال ،

از دم نقّال.

همگنان را خون گرمی بود . 
قهوه خانه گرم و روشن ، مرد نقال آتشین پیغام
راستی کانون گرمی بود . 

شیشه ها پوشیده از ابر و عرق کرده ، 
مانع از دیدار آنسوشان 
پرنیانی آبگین پرده . 

برسرش ، نقال 
بسته با زیباترین هنجار ، 
به سپیدی چون پرقو ، ململین دستار . 
بسته چونان روستایان خراسانی ، 
باستانگان یادگار از روزهای خوب پارینه ، 
یک سرش چون تاج برتارک ، 
یک سرش آزاد ، 
شکرآویزی حمایل کرده برسینه . 

مرد نقال ، آن صدایش گرم ، نایش گرم ، 
آن سکوتش ساکت وگیرا ، 
ودمش ، چونان حدیث آشنایش گرم ، 
آن برافشانده هزاران جادوانه موج 
با بم و زیر و حضیض و اوج ، 
آن به آئین گونه گون اسلوب و هنجارش 
آن سکون و وقفه اش دلکش 
همچنانکه جنبشش آرام ورفتارش؛ 
راه میرفت و سخن میگفت . 
- چوبدستی منتشا مانند در دستش - 
مست شور و گرم گفتن بود . 
صحنه میدانک خود را 
تند و گاه آرام ، می پیمود . 
همگنان خاموش
گرد بر گردش ، بکردار صدف بر گرد مروارید ، 
پای تا سرگوش . 

- « هفت خوان را « زاد سرو » مرو ، 
آنکه از پیشین نیاکان تا پسین فرزند رستم را بخاطر داشت ، 
وآنچه می جستی ازو زین زمره ، حاضر داشت ، 
یا به قولی « ماخ » سالار ، آن گرامی مرد ، 
آن هریوه ی خوب وپاک آئین ، روایت کرد ؛ 
خوان هشتم را 
من روایت میکنم اکنون ؛ 
من که نامم « ماث» 
آری، خوان هشتم را 
« ماث » 
راوی توسی روایت میکند اینک . 
من همیشه نقل خود را با سند همراه می گویم 
تاکه دیگر خردلی هم در دلی باقی نماند شک . » 

همچنان می رفت و می آمد . 
همچنان می گفت و می گفت و قدم می زد . 
گاه می استاد ، 
و به سوئی چشم می غراند ، 
چوبدستش را تکان می داد : 
- « قصه است این ، قصه ، آری قصه دردست . 
شعرنیست، 
این عیار مهر و کین و مرد و نامردست . 
بی عیار و شعرِ محضِ خوب و خالی نیست 
هیچ - همچون پوچ - عالی نیست 
این گلیم تیره بختی هاست . 
خیس خون داغ سهراب و سیاوشها ، 
روکش تابوت تختی هاست . 
این گل آذین باغ جادو ، نقش خواب آلود قالی نیست.
شعرهای خوب وخالی را
راست گویم ، راست،
بایدامروز از نوآئینان بیدردان
خواست .
وزفلانک یافلان مردان ، 
آن طلائی مخمل آوایان خونسردان .
راویم من ، راویم آری 
باز گویم ، همچنانکه گفته ام باری، 
راوی افسانه های رفته از یادم 
جغد این ویرانه ی نفرین شده ی تاریخ، 
بوم بام این خراب آباد ، 
قمری کوکوسرای قصرهای رفته بر بادم .

با کدامین جادوئی تدبیر، 
با کدامین حیله و تزویر، 
- ای درستان ! بدرستی که بگوئیدم – 
نا شکسته می نماید ، در شکسته آینه تصویر ؟ 

آری آری من همین افسانه می گویم 
و شنیدن را دلی دردآشنا وانده اندوده ، 
و به خشم آغشته و بیدار می جویم » . 
اندکی استاد و خامش ماند . 
منتشایش را بسوی غرب با تهدید و با نفرت 
و بسوی شرق با تحقیر ، 
لحظه ای جنباند 
گیسوانش را - چوشیری یال هاش - افشاند . 
پس همآوای خروش خشم ، 
با صدائی مرتعش ، لحنی رجز مانند و درد آلود ، 
خواند : 
- « آه ، 
دیگر اکنون آن عماد تکیه و امید ایرانشهر، 
شیر مرد عرصه ناوردهای هول ، 
گرد گنداومند . 
پور زال زر ، جهان پهلو 
آن خداوند و سوار رخش بی مانند ، 
آنکه نامش، چون همآوردی طلب می کرد ، 
در به چار ارکان میدانهای عالم لرزه می افکند ، 
آنکه هرگز کس نبودش مرد در ناورد ، 
آن زبردست دلاور، پیر شیر افکن ، 
آنکه بر رخشش تو گفتی کوه بر کوه است در میدان ، 
بیشه ای شیرست در جوشن ؛ 
آنکه هرگز- چو کلید گنج مروارید – 
گم نمی شد از لبش لبخند ، 
خواه روز صلح و بسته مهر را پیمان ، 
خواه روز جنگ و خورده بهرکین سوگند ؛ 
آری اکنون شیر ایرانشهر ، 
تهمتن گرد سجستانی 
کوه کوهان ، مرد مردستان ، 
رستم دستان ، 
در تگ تاریکژرف چاه پهناور ، 
کشته هر سو بر کف و دیوارهایش نیزه وخنجر ، 
چاه غدر ناجوانمردان ، 
چاه پستان ، چاه بیدردان ، 
چاه چونان ژرفی و پهناش ، بیشرمیش ناباور 
و غم انگیز و شگفت آور ، 
آری اکنون تهمتن با رخش غیرتمند 
در بن این چاه آبش زهر شمشیر و سنان ، گم بود . 
پهلوان هفت خوان ، اکنون 
طعمه دام و دهان خوان هشتم بود . 
و می اندیشید 
که نبایستی بگوید هیچ 
بسکه بیشرمانه و پست ست این تزویر . 
چشم را باید ببندد ، تا نبیند هیچ 
بسکه زشت و نفرت انگیزست این تصویر . 
و می اندیشید : 
« باز هم آن غدر نامردانه چرکین ، 
باز هم آن حیله دیرین ، 
چاه سرپوشیده ، هوم ! چه نفرت آور ! جنگ یعنی این ؟ 
جنگ با یک پهلوان پیر ؟ » 
و می اندیشید 
که نبایستی بیندیشد . 
چشم ها را بست . 
و دگر تا مدتی چیزی نیندیشید . 
بعد چندی که گشودش چشم 
رخش خود را دید ، 
بسکه خونش رفته بود از تن 
بسکه زهر زخمها کاریش ، 
گوئی از تن حس و هوشش رفته بود و داشت می خوابید . 
او 
از تن خود - بس بتر از رخش – 
بی خبر بود و نبودش اعتنا با خویش . 
رخش را می دید و می پائید . 
رخش ، آن طاق عزیز ، آن تای بی همتا 
رخش رخشنده 
با هزاران یادهای روشن و زنده ، 
آه ، . . . 
پهلوان کشتن دیو سپید ، آنگاه 
دید چون دیو سیاهی ، غم ، 
- غم که تا آندم برایش پهلوان ناشناسی بود- 
پنجه افکنده ست در جانش ؛ 
و دلش را می فشارد درد . 
همچنان حس کرد 
که دلش می سوزد ، آنگه سوزشی جانکاه . 
گفت در دل : « رخش ، طفلک رخش ، 
آه ! » 
این نخستین بار شاید بود 
کان کلید گنج مروارید او گم شد . 
ناگهان انگار 
بر لب آن چاه 
سایه ای ، پرهیب محو سایه ای را دید . 
او شغاد ، آن نابرادر بود 
که درون چه نگه می کرد و می خندید 
و صدای شوم و نامردانه اش در چاهسار گوش می پیچید . 
« هان ، شغاد ! » اما 
دونک نامرد بس کوچکتر از آن بود 
که دل مردانه رستم برای او بخشم آید . 
باز اندیشید 
که نبایستی بیندیشد 
و نمی شد ، . . . « این شغاد دون ، شغال پست ، 
این دغل، این بدبرادندر ، 
نطفه شاید نطفه زال زر است ، اما 
کشتگاه و رستگاهش نیست رودابه 
زاده او را یک نبهره ی شوم ، یک نا خوب مادندر. 
نه ، نبایستی بیندیشم . . » 
باز چشم او به رخش افتاد ، اما . . . وای . . 
دید 
رخش زیبا ، رخش غیرتمند ، 
رخش بی مانند ، 
با هزارش یاد بود خوب ، خوابیده ست 
آنچنان که راستی گوئی 
آن هزارش یادبود خوب را در خواب می دیده ست! 
قصه می گوید که آنگه تهمتن او را 
مدتی ساکت نگه می کرد 
از تماشایش نمی شد سیر 
مثل اینکه اولین بار ست می بیند 
بعد از آن تا مدتی ، تا دیر 
یال و رویش را 
هی نوازش کرد ، هی بوئید ، هی بوسید 
رو به یال و چشم او مالید . 
مثل اینکه سالها گمگشته فرزندی 
از سفر بر گشته و دیدار مادر بود 
قصه می گوید که روح رخش اگر می دید 
- از شگفتی های نا باور – 
پای چشم تهمتن تر بود ! » 
مرد نقال از صدایش ضجّه می بارید 
و نگاهش مثل خنجر بود . 
- « ونشست آرام و- یال رخش در دستش - 
باز با آن آخرین اندیشه ها سر گرم : 
« میزبانی و شکار و میهمان پیر ، 
چاه سر پوشیده در معبر ؟ 
هوم ؟! ... نبایستی بیندیشم 
بسکه زشت و نفرت انگیزست این تصویر . 
جنگ بود این ، یا شکار ، آیا ؟
میزبانی بود یا تزویر ؟ » 
قصه می گوید که بی شک می توانست او اگر می خواست 
که شغاد نابرادر را بدوزد - همچنانکه دوخت – 
با کمان و تیر 
بر درختی که به زیرش ایستاده بود ، 
و بر آن تکیه داده بود ، 
و درون چه نگه می کرد . 
قصه می گوید : 
این برایش سخت آسان بود و ساده بود 
همچنانکه می توانست او - اگر می خواست - 
کان کمند شصت خم خویش بگشاید 
و بیندازد به بالا ، بر درختی ، گیره ای ، سنگی 
و فراز آید . 
ور بپرسی راست ، گویم راست 
قصه بی شک راست می گوید 
می توانست او اگر می خواست 
لیک . . . 

 

+نوشته شده در پنج شنبه 10 اسفند 1391برچسب:,ساعت16:48توسط ملکه برفی | |

 _ اگر انسانیت هم مارک دار بود شاید ادم ها به تن میکردند اما افسوس.....

_  کهنه شده ام انقدر کهنه که میشود روی گردوخاک تنم یادگاری نوشت .

_دعای باران چرا؟؟؟ دعای عشق بخوان .. این روز ها دلها تشنه ترند تازمین خدایا کمی عشق ببار

_خواستم چشم هایت را از پشت بگیرم اما دیدم طاقت اسم هایی را که می گویی ندارم

_زمستان را باور نکن هوای بی تو بودن سردتر از این حرف هاست .

_وقتی به کسی خیانت کردی اون فرد رو احمق فرض نکن بلکه اون بیشتر از اونی که لیاقتت بود بهت اعتماد کرده بود .

 

+نوشته شده در دو شنبه 7 اسفند 1391برچسب:,ساعت16:10توسط ملکه برفی | |